بغضی که نمیشناسم...

:: بغضی که نمیشناسم...

دیروز خوابیدم وقتی بیدار شدم یه بغض سنگین داشتم...نمیدونم واسه چی؟

شاید واسه یکی باشه که نمیشناسمش...یا شایدم واسه یکی که یه زمانی میشناختمش ولی الان گمش کردم...تو روزمرگی هام گمش کردم...

 

خلاصه همینجوری گریه میکردم و اشکم بند نمیومد....حس دلتنگی بدی داشتم...هنوزم دارم....

 

انتظارم از زندگی بیشتر از این بود...

 

واقعا زندگی یعنی همین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

 

منبع : به اضافه ی من...بغضی که نمیشناسم...
برچسب ها : واسه

اما مسیر جاده به بن بست می رود...

:: اما مسیر جاده به بن بست می رود...

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود 

گاهی تمام حادثه از دست می رود...

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند  

در راه هوشیاری خود مست می رود...

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود...

اول اگرچه با سخن از عشق آمده     

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود...

گاهی یکی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود...

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود...

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود...

               هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ                 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شست می رود...

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود...

 

افشین یداللهی

 

 

منبع : به اضافه ی من...اما مسیر جاده به بن بست می رود...
برچسب ها : گاهی ,جاده ,مسیر ,مسیر جاده

بی خوابی های من...

:: بی خوابی های من...

امشبم مثل خیلی از شبای دیگه منم و شب و خدا...

 

وقتی بچه بودم مامانم یه قصه برام تعریف میکرد که  شخصیت اصلیش یه دختربچه بود به اسم ماتیتی...

 

یه جای اون قصه یکی میگفت "کی خوابه کی بیدار ؟؟؟".....ماتیتی میگفت : " همه خوابند...فقط ماتیتی بیداره..."

.........

 

اون قصه رو خیلی یادم نیست ولی خیلی وقته منم مثل ماتیتی قصه بیدارم وقتایی که همه خوابند....

 

منبع : به اضافه ی من...بی خوابی های من...
برچسب ها : ماتیتی ,خیلی